آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

تجربه خوردن اولين ماکاراني

ا مروز آنيتاي گلم خوردن ماکاراني رو تجربه کرد به نظرم زياد دوسش نداشت اما از اينکه تجربه اش ميکنه خيلي خوشحال بود و مزه مزه مي کرد     منم تا حدي خودمو نگه داشتم که گازش نگيرم اما اخرشم نتونستمو گازش گرفتمو آنيتا هم شديدا گريه کرد   و اخر هم بابا شهرامش کلي منو دعوا کر د ...
9 دی 1390

بدون شرح

توراحس میکنم هردم... که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی... من از شوق تماشایت... نگاه از تو نمیگیرم.... تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار.... ولی...افسوس...این رویاست.... تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم.... تو با من مهربان بودی... واین رویا چه زیبا بود.... ولی.... افسوس.... که رویا بود.... ...
6 دی 1390

آنيتا 7 ماهه شد هووووووووووووورا

وااااااااااااي مادر قربون چشماي ناست امروز شما 7 ماهه شديييييييييييي خدايا شکرت دخملم داره بزرگ ميشه ماماني خيلي خوشحاله از اينکه تونسته با روزا نبودنت کنار بياد 3 ماه از سرکار رفتن گذشت و من تونستم تحمل کنم از اينکه شما رو دارم خخخخخخخخخخيلي خوشحالم خدايا من عاشق دخمل خوشگلمممممممم دوست دارم دوست دارم دييوووووووونتممممم آنيتاي مامان ديشب ماماني برده بودت حموم و شما حسابي شيطنت ميکردي انقدر که از تو بغلم هي ليز ميخوردي و ميخنديدي من کم مونده سکته کنم بابايي رو صدا کردم انم ميترسيد قربونش برم امروزم اومدم دنبالت تا منو ديدي قهقه زدي واي خداي...
6 دی 1390

یه شعر.................

د نیای ما اندازه هم نیست من عاشق بارون و گیتارم من روزها تا ظهر می‌خوابم من هر شبُ تا صبح بیدارم دنیای ما اندازه هم نیست من خیلی وقتا ساکتم، سردم وقتی که میرم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردم   دنیای ما اندازه هم نیست می‌بوسمت اما نمی‌مونم تو دائم از آینده می‌پرسی من حال فردامم نمی‌دونم تو فکر یه آغوش محکم باش آغوش این دیوونه محکم نیست صد بار گفتم باز یادت رفت دنیای ما اندازه هم نیست ترانه ‌سرا: رستاک ...
3 دی 1390

شب یلدا-هرسال بدتر از پارسال

نمیدونم چرا ؟ شب یلدا های ما خیلی خوش نمیگذره راستش وقتی یکی میگه که خیلی خوش گذشت حسودیم میشه شاید من حساسم نمیدونم امسال خونه مادر بابایی دعوت بودیم من که از اداره اومدم و شما رو از پرستارت گرفتم و رفتم خونه یخورده به کارا رسیدم تا ساعت 18:30 که بابایی اومد و شما تا بابایی رو دیدی کلی ذوق کردی و غش کردی براش تا آماده شدم و زدیم بیرون ساعت 19 شده بود چقدر ترافیک بود کلی حالم گرفته شد ساعت 19:40 بود که بابایی گفتم وایسه تا من برای شما و خودم خرید کنم مثل همیشه غر غر غر و باز هم غر تا اینکه گفتم من 20 دق میام و رفتم به سرعت برق و باد شد 40 دق و فقط یه تونیک که زیادم از...
3 دی 1390
1